کشف داستانک¬هایی از شیکی و کوبُتا مانتارو در ایران

قضیه خیلی ساده است. آقای سپاس آذربرزین مهر دو تا از هایکوهای ترجمه و چاپ شده در کتاب « زنبور بر کف دستِ بودای خندان » را عنوان دو داستانک خود قرار دادند و داستانکی بر پایه تصور خود از این دو هایکو نوشتند. بعد آن را برای شرکت در مسابقه ارسال کردند. هنگامی که در جشنواره این داستانک­ها بر روی سایت مسابقه قرار گرفت، نوشته شده بود: نویسنده ماسائوکا شیکی مترجم : سپاس آذربرزین مهر.

تا اینجا می­شود این را خطایی سهوی در نظر گرفت اما آقای آذربرزین مهر می­گوید که با مدیر جشنواره تماس گرفته ­اند اما هیچگونه تغییری در سایت جشنواره داده نشد. برای دیدن سایت مسابقه اینجا.

 

دو داستان اثر آقای آذربرزین مهر:

سه هزار  هایکو

 
ماسا اوکا  شی ک
سپاس  آذربرزین مهر
به فرناز رسا  که  بی واژگان  نیز شاعر است ...
 
دو سال تمام را ، در جنگ گذرانده  بودم . چقدر خسته بودم از جملات خوفناکی که تفنگ ها در رگبارهای الکن خود سر می‌دادند. دلم رگبار البته می خواست، اما رگبار باران لطیف که مرا از انسان بودنم خرسند کند. دیشب، در مسیری که به سمت ویلای او در دهکده می‌رفتم،  ـ تازه این جا را خریده بودند و من فقط وصفش را شنیده بودم ـ   تصادف کردم . چند ساعتی را در بیمارستان گذراندم. او  آخر شب آمده بود دنبالم و چون مساله چندان حاد نبود،  ترخیصم را از بیمارستان گرفت.
همراه  برادرش، «میاموتو»  با ماشین آمده بودند. من صندلی عقب دراز کشیده بودم و به احوالپرسی و دلتنگی های بعد از دو سال دوری گوش می دادم.  بی تردید، معشوقی را پس از دو سال دیدن، می تواند بزرگ ترین لحظه ی زندگی آدم باشد. وقتی رسیدیم، باران تندی می‌آمد. و همه جا تاریک بود. مرا به سرعت به درون بردند و کنار پنجره، روی تختی از پیش آماده شده خواباندند.
او قرار بود چند دقیقه پیشم بنشیند که نیم ساعت شد. بعد رفت بخوابد. صبح زود باید دنبال کارهایش می‌رفت. قول داد فردا شب که حالم بهتر شد، با هم شب نشینی عاشقانه ای داشته باشیم. اوایل پاییز بود. وقتی رفت ، سرم را زیر پتو کردم و در تاریکی مطلق، به نامه‌های بلند و عاشقانه ای فکر کردم که در دو سال جنگ، اگر نبودند، حتماً ته مانده جوهر آدمیت در من خشک می شد. و امضای او که پایین همه‌ی نامه ها بود: «آکی کو» به تاریخ ... پای دو درخت خرمالوی حیاط خانه ...
من همیشه می‌پرسیدم : عزیزم،  آکی کو ی نازنین. این همه زیبایی و شاعر را از کجا می آوری؟ و او می گفت: طبیعت را ببین...
صبح زود بود که بیدار شدم. دست و صورتم را شستم و تنهایی قدم به حیاط گذاشتم. هوا رو به روشنایی می رفت. باد خنک نوازشم می‌داد. و باران نم نم می بارید. هارمونی نارنجی تمام درختان را تصرف کرده بود. چشمم به میز پای درخت های خرمالو افتاد که آکیکو می‌گفت روی آن نامه‌هایش را برایم می‌نویسد... نگاهم یک لحظه، دو درخت خرمالو را تا اوج گرفتن شاخه ها دنبال کرد: حق با توست آکی کو ... سه هزار هایکو در خود دارد دو درخت خرمالو...
بی‌آن که بدانیم، برعمق برف افزوده شد
کوبَـتامان تارو
سپاس آذربرزین مهر
به فرناز رسا که بی واژگان نیز شاعر است...
 
اقامتگاه من، معبدی متروک، در بلندای قله‌ی کوهستانی تنها افتاده بود. بخش‌هایی از آن نیمه ویرانه بود. و غیر از آن اتاق محل اصلی اقامتم، در باقی‌جاها، گاهی از درز و شکاف میان چوب ها،باد و باران به درون می ریخت. تابستان در سکوی چوبی ایوان مانند جلوی اتاق می‌نشستم اما اکنون زمستان بود. شب را خوابم نبرد. در پرتو نور لرزان و بی‌فروغی به اندیشه و کتاب خواندن گذراندم. گرگ و میش صبح، بیرون رفتم. از چاهی که در حیاط بود، در تاریکی، بخار بر می‌خاست و نفس ابر می‌شد. تصمیم گرفتم نخوابم. او گفته بود امروز می‌آید و دیگر برای خواب فرصتی نبود. دست و رویم را شستم. آسمان را که ابرهایی با ته رنگ سرخ، او را در هم فشرده بودند را نگاهی کردم و به درون آمدم تا زیر چای را آتش کنم.
با صدایی از جا جهیدم. دم صبحی، در کنار گرما و بخار چای، خوابم برده بود و حالا ظهر بود. او آمده بود و از بیرون در حیاط داشت صدایم می‌کرد: آقای س. هستید؟ و این صدا چگونه در آن آرامش همیشه خاموش بالای کوهستان پرواز می کرد. دستپاچه گفتم بله و بیرون رفتم. مثل یوجی کورو ـ الهه برف ـ کیمونویی سرتا سر سپید پوشیده بود و موهای مشکی تیره و لختش تا بالای کمرگاهش رها بود.
روی سر و صورتش و لباسش برف نشسته بود و خسته می نمود. اما مانند همیشه، لبخندی ملیح و آرام داشت. گفتم می‌بخشید خوابم برده بود! گفت: برف سنگینی می‌آمد، تمام راه را گرفته. اما قول داده بودم که بیایم و این کتاب شعر را برایتان بیاورم.  روز تولدتان است! می بخشید که دیر رسیدم...
به درون دعوتش کردم و دوباره چای آماده کردم. او هر دو هفته یک بار، روز تعطیل سری به من می زد و همیشه هم عصر می رفت. هیچ وقت حاضر نمی‌شد تعارف مرا برای ماندن شب بپذیرد . خیلی دلم می خواست یک شب تا صبح بماند، تا با هم صحبت کنیم. صحبت آرام شبانه. نجوا. نمی‌دانم من که هرگز در خود، بنیه‌ی دم غروب، از مهمانی برگشتن و رفتن را ندیده‌ام. ولی او می‌رفت.  تنهایم می‌گذشت. دوست یکی از دوستانم بود. کم می‌شناختمش. حالا در این تنهایی مطلق، زمان را از روی روزهای آمدن او می‌سنجیدم.
نشست و اندک اندک گرم شد. بخار لطیف چای در محیط پیچید و او از روی کتاب شعری که آورده بود، شروع به خواند کرد:بر کوه های پوشیده از برف، برف می بارد و می نشیند عصر...
زمان کند می گذشت و من در حال و هوای صدای ظریف او و گرمای دلچسب و هایکوهای زیبا، در خلسه فرو رفته بودم. که او ناگهان در را باز کرد و بی اختیار گفت وای! دیگر نمی توانم برگردم:
«بی آنکه بدانیم، بر عمق برف،افزوده شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما من می­خواهم از دید دیگر هم به داستان­های آقای برزین مهر نگاه کنم و آن ارتباطی است که خواننده با هایکو برقرار می­کند است. داستانک­هایی که آقای آذربرزین مهر نوشته­اند به نظر من خیلی خوب این خاصیت هایکو پایان ندارد را بخوبی نشان می­دهد. یعنی ما با خواندن هایکو به دنیایی در ذهن خود وارد می­شویم که ساخته شده تمام زندگی ما تا آن لحظه است و قطعا برای هرکس آن جهانی مجزا و خاص خواهد بود.

 

国原や/桑のしもとに/春の月

دشت های وطن

بر سرشاخه های درخت توت

ماه بهاری

                                                         آوانو سه هو

 

تک درخت توت روستای یونسی

تک درخت توت روستای یونسی - گناباد

 

 

/ 9 نظر / 78 بازدید
سپاس آذربرزین مهر

از روشنگریشما و نیز بذل توجه به داستانک های من سپاس گزارم. سپاس آذربرزین مهر

سوشیانس

درود خیلی جالب بود . من هم شاید این داستانک ها را ترجمه بدانم . ولی خوب حال و هوای هایکو را نمی شود هرچند با داستان کوتاه ایجاد کرد . کاشکی هایکو ها راهم در این ژست می گذاشتید ... بدرود

یک خبرنگار

سلام دوست گرامی دفتر خبری صدا و سیما بزودی رسما کار خود را افتتاح می کند. این وبلاگ به صورت آزمایشی است و تنها به عنوان خبر رسانی و برای بررسی نخستین کار دفتر خبری گشایش یافته است. سر همین وبلاگ هم کلی دردسر کشیدیم تا فعالیت غیر رسمی داشته باشد. می دانید که هفده سال پیش نیز چیزی توی همین مایه ها بود که کلنگ رادیو ژاپنی را زدیم و جناب عالی هنوز دیپلمتان را هم نگرفته بودید! الان حدود ده سال است که رادیو ژاپنی همین صدا و سیما که شوربختانه بدان کنایه می زنید، سر پا ایستاده است! با همین شیوه ها بود که مجوز تاسیس لیسانس ژاپنی را در دانشگاه تهران گرفتیم و جناب عالی یکی از دانش آموختگان آن هستید. وگرنه معلوم نبود که الان در کجا و مشغول چه کاری بودید؟ بنابراین بهتر است به جای کنایه زدن تو نیز همت کنی و در این راه یاورمان باشی. من و تو باید با کمک هم ما شویم. همه ما کنایه زدن را بلدیم. به قول حافظ : آیین تقوی ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه یا علی دوستدارت:‌ یک خبرنگار

یک رهگذر

سلام. دست نوشته ات را خواند. خیلی خوب می نویسید. به ویژه تعریفی از نمایشگاه و مراسم چای و ... یک اشکال اساسی در نوشتن زبان فارسی دارید: نخستین اشکال به کار گیری حرف اضافه "را" است. برای نمونه نوشتید: " اما تنها می­توانم احساسی که موقع شنیدن آنها به من دست می­دهد را بیان کنم" باید بدانیم که حرف را برای مفعول جمله است و نباید بعد از فعل بیاید. باید می نوشتید: " اما تنها می­توانم احساسی را که موقع شنیدن آنها به من دست می­دهد، بیان کنم". دومین اشکال اساسی تان نداستن این نکته است که در زبان فارسی نمی توان همه واژگان دو جمله را پشت سر هم نوشت و در آخر سر دو فعل را قرار داد. برای نمونه نوشتید:"اما من می­خواهم از دید دیگر هم به داستان­های آقای برزین مهر نگاه کنم و آن ارتباطی است که خواننده با هایکو برقرار می­کند، است." در پایان جمله دو فعل پشت سر هم آورده شده است. در این جا فعل است باید سترده شود و چون پس از واژه ارتباطی فعل"است" را آوردید کار نوشتن تمام است. اما اگر این کار را نمی کردید باید فعل است آخر جمله را به پس از واژه ار

مسیح طالبیان

با سلام من که هنوز کتاب شما را پیدا نکرده ام اما از اینکه در ترجمه هایکو زحمت می کشید از شما قدردانی می کنم.اما راجع به آن داستانک ها آذر برزین مهر اگر هایکو را هم آخر داستان می آورد آنوقت شبیه هایبن Haibun می شد.هایبن نثر های کوتاه شاعران ژاپنی است که در طول راه اتفاقاتی که به هایکو منجر شده را روایت می کنند که هم باشو و هم شیکی و دیگر شاعران کلاسیک هم هایبن دارند. و همچنین ثفرنامه ها هم داستان های کوتاه است که پایان بندی آن ها با یک هایکو است .آقای برزین مهر بی راه این داستانک را نیاورده اند شیکی در جنگ ژاپن و چین نقش خبرنگار جنگی برای روزنامه نیپون را داشت خیلی از دوران آن جنگ نوشته است شاید آقای برزین مهر به آن نوشته ها دسترسی داشته اند .اگر آن متن را پیدا کردم برایتان می فرستم. به یکی از هایبن های باشو توجه کنید : ادامه در پیام بعدی..

مسیح طالبیان

یک هایبن از باشو : بر راهی در امتداد رودخانه فوجی به کودکی سر راهی برخوردیم ، حدودا دوساله بود و رقت بار و رقت انگیز می گریست .ظاهرا والدینش که امواج این دنیای نا پایدار را چونان تنداب های پیچان این رود سرکش بی محابا می دیدند ، ارده شان بر این قرارگرفته که کودک را همینجا رها کنند تا اینکه عمرش چون عمر قطره شبنم به سر اید .او مثل گل نازک شبدر بود که امروز و یا فردا در این تندباد های پاییزی فرو خواهد افتاد.قدری خوراکی از جبیب ردایم برایش انداختم و همینطور که از او دور می شدم به فکر فرو رفتم و در شگفت ماندم : Poets who sang of monkey,s wailing How would the feel about this child Forsaken , in the autumn wind ? شاعران که شعر شیون میمون می گویند چه حسی دارند بر این کودک رها شده در ، باد پاییزی ؟ با احترام مسیح طالبیان http://matalebian.persianblog.ir

سلام خسته نباشید

ناصر

سلام وقتی تک درخت توت یونسی رادیدم حسابی دلم گرفت قهر طبیعت اوراهم ازپای درآورده راستی جای قنات تازگی ها چاه موتور زدن انشالله باز درکنار سایه درخت توت بشینیم و روی اتیش چایی گدارجوشی درست کنیم