عمر خيام オマル。ハイヤーム

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

چون آب به جويبار و چون باد به دشت

روزی ديگر از عمر من و تو بگذشت

تا من باشم غم دو روزه نخورم

روزی که نيامدست و روزی که گذشت  

ــــــــــــــــــــــــــ

 

 

آن روزها در برخی رستوران ها و اماکن عمومی ژاپن اعلان زده بودند که « ورود ایرانی ممنوع ». آن جا هم که اعلام نزده بودند اگر حضور ایرانی توی ذوق صاحب کسب یا یکی از مشتری های ژاپنی می زد عذر آدم را می خواستند . ...............

یک بار در جایی دیدم که اعلانی به دیوار زده بودند که می گفت مواظب باشید با ایرانی ها حشر و نشر نکنید و هشدار داده بود که این ایرانی ها ممکن است خودشان را به عنوان ملیت های دیگر جا بزنند کاری که در واقع بسیاری از ایرانی ها می کردند .

...............

این بود که من دعا می کردم که کسی از من نپرسد ازکدام کشوری . می توانستم بگویم آمریکا اما نمی خواستم . .........خوشحال می شدم اگر میکی چان – بانویی چهل و خرده ای ساله ، لاغر با موی صاف ، مشکی و کوتاه و حرکات چالاک و دخترانه که کار راه انداز یکی از پاتوق های شبانه ی عیش و نوش های توکیو است – حدس می زد که من هندی ام یا پاکستانی و سرحرف را از آن جا به بعد آغاز می کرد . در میان آن همه ژاپنی ، که اشباح شان توی دود سیگار مثل شعله های سرخی پرپر می زدند ، باز هم از روبه رو شدن با این پرسش واهمه داشتم . بفهمی نفهمی ، مثل کسی که تصادفی را چند لحظه پیش از وقوع ان حس کرده باشد خودم را سفت گرفته بودم .

« کشورت ؟ » میکی چان هنوز شبحش جلو من ثابت نشده شلیک کی کند . سعی می کنم نگاهم را جایی توی تاریکی قلاب کنم « ایران .» دوباره می پرسد « کجا ؟» بلندتر می گویم : « ایران ». پیش خودم می گویم « امشب مان هم مالید » و منتظر می مانم صدای خرد شدن شب را بر کف قهوه خانه بشنوم .

بر خلاف تصورم اما ، میکی چان با ذوق می گوید : « چه عالی ! می دانی خیام کیست ؟ هیچ کدام از شعرهایش را می دانی ؟ کمی صبر می کنی ؟ » و بی آنکه منتظر جواب من بشود تکرار می کند : « چه عالی ! » بعد توی تاریکی فرو می رود و پس از چند لحظه به دنبال صدایش ، مثل قرص آفتاب از پشت پیشخوان طلوع می کند :« این ترجمه ی ژاپنی خیام .» بعد سرش را مثل کسی که بخواهد راز کهنه ای را فاش کند جلو می آورد « شروع کن بخوان ! من عمری است منتظریک ایرانی هستم که خیام را به زبان اصلی اش برای من بخواند .» مکثی می کند ، طوری که انگار به یکباره همه آن لحظه هایی که این آرزو به یک باره برایش زنده شده باشند . « دل خیام مثل دل ژاپنی ها ........» مشتش رابه نشانه ی قلبی که می تپد باز و بسته می کند . « آیا توی زبان خودش هم همینطور است ؟» ........................

 

نقل از [ یادنامه شونکین ] . علی فردوسی .نشر چشمه

 

/ 7 نظر / 75 بازدید
behnam

قدرت جان بايد بگويم که من هيچ موقع از گفتن اينکه ايرانی هستم احساس حقارتی نداشتم. برعکس احساس نوعی غرور هم می کنم. مگر ما را چه شده است که از گفتن اينکه ايرانی هستيم واهمه داشته باشيم. مهم اين نيست که دیگران چه نظری دارند مهم تغییر مثبت دیدگاه انان با عملکرد مناسب ماست. تازه شما با احساس شرم از گفتن اینکه ایرانی هستی تصور اینها را تایید می کنی. ايران و ايرانی را بد جلوه داده اند. اينemage را بايد تغيير داد. متوجه نشدم که نويسنده اين متن تويی يا از جايی نقل کرده ای. نويسنده اين متن هر که باشد توصیه می کنم یک کلاس مشاوره در باره خودکم بینی اش برود. اون متنی را که نوشته بوده با ايرانی مراوده نکنيد نوعی توهين می دانم. هر ايرانی که چنين متنی را ديد اعتراض نکند خون ايرانی در رگهايش جريان ندارد!!!

behnam

اميدوارم اين عصبانيت من به زودی فروکش کند.

سهيل قاسمي

از من رمقی به سعی ساقی مانده است از صحبت خلق بی وفایی مانده است از باده دوشین قدحی بیش نماند از عمر ندانم که چه باقی مانده است . به نظر مي رسد كه بيت دوم را اشتباه ثبت كرده اند: (از صحبت ِ خلق بي وفاقي مانده ست) صحيح تر نيست؟ اشتباه ِ ساده‌يي كه پيش آمده. هم به دليل ِ قافيه. و هم عبارت ِ (بي‌وفايي) گمان نكنم سابقه‌ي طولاني‌يي داشته باشد. حد اكثر به يكي دو سال قبل از بامشاد به نظرم! و از آشنايي با شما خوش‌حال ام.

سهيل قاسمي

و اين اشتباه تايپي باشد بايد: فردوس دمي ز وقت ِ آسوده‌ي ِ ما ست.

سالومه

کاش می خواستی که هايکويی را به زبان مادريش بخواند //گفتگوی تمدن ها ميان حلقه های دود

danny

ba salam va khaste nabashid lotfan be sarzamine aftab(http://jpir2005.persianblog.ir) ye sari bezanid va ba ejaze man adrese shomara dar veblog khodam gharar midaham omidvaram moavafagh bashiid ya hagh