« زوال بشری » ممنوع الچاپ اعلام شد.

( ببین که چه آرام سر بر بالش می­گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می­خورد.

                                            شمس لنگرودی 22 مرثیه در تیرماه )

زنگ زده بودم انتشارات تا پیگیر مجموعه داستان کوتاهی شوم که چند هفته پیش به آنها داده بودم. بعد از صحبت درباره این مجموعه، پرسید به شما اطلاع دادند نتیجه « زوال بشری » چی شد. با پاسخ منفی من، گفت ارشاد « زوال بشری » را ممنوع الچاپ اعلام کرد. غیر منتظره بیان شد و واقعاً آن لحظه نمی­دانستم چی بگم، پس تنها پرسیدم میشه کاری کرد؟ گفت ما اعتراض کردیم اما فکر نکنم نتیجه­ای داشته باشد. یک سال و سه ماه بود که ترجمه من از کتاب « زوال بشری » به ارشاد فرستاده شده بود و حالا بعد این همه مدت، بدون هیچ اصلاحیه­ای به یک باره ممنوع الچاپ اعلام شد.

وقتی من سال دوم دبیرستان بودم یکی از همکلاسی­هایم در زیر زمین خانه­اشان خودش را حلق آویز کرد. آن سال من تازه از روستا برای تحصیل در دبیرستان به شهر آمده بودم و زیاد از همکلاسی­ها شناخت نداشتم اما با توجه به ظاهر اگر قرار به خودکشی بود، آن همکلاسی باید در انتهای صف بعد همه ما قرار می­گرفت. اما او خودکشی کرد و همه این سال­ها تصویر چشمان او بعد از پیروزی بر یکی دیگر از همکلاسی­ها در مسابقه کشتی دوستانه در ساعت ورزش هفته قبل از خودکشی­اش به وضوح به یاد من مانده است. تصویری که نمی­دانم نشان دهنده چی بود اما همه این سال­ها زمان­هایی در مقابل چشمانم ظاهر می­شود و من فکر می­کنم کمی از آن رمزگشایی کرده­ام و بعد باز محو می­شود تا زمانی باز برای رمزگشایی ظاهر شود.

بعد از آن همکلاسی، چند نفر دیگر هم در روستای خودمان خودکشی کردند که دو مورد خودسوزی پسری نوجوان و دختری نوجوان واقعاً تألم آور بود. بعد از هر خودکشی، همه کس درباره آن صحبت می­کرد و همان زمان­ها سؤالی درون من ریشه دواند که تا امروز به تناوب تکرار شد و آن اینکه نقش ما من در خودکشی آنها چیست؟

چند سال پیش، برای سه ماه در توکیو اقامت کردم. مسیری قطار شهری­ای که از آن استفاده می­کردم از ایستگاه میتاکا می­گذشت. سرانجام روزی من در این ایستگاه پیاده شدم و به معبد بودایی زِنرین رفتم. در گورستان این معبد مقبره دو نفر از مشهورترین نویسندگان ادبیات داستانی ژاپن وجود دارد. اوساموُ دازای و موری اوگای. اطراف معبد رودخانه تاما جاری بود. رودخانه­ای که دازای همراه آرایشگر زن جوانی با بستن دستشان به یکدیگر درون آن پریدند و خودکشی کردند. من به معبد رفتم و آن گونه که می­اندیشیدم نسبت به این دو نویسنده ادای احترام کردم. مقابل مقبره دازای با دو نفر ژاپنی سر صحبت باز شد. برای اولین بار یکی از آنها از " چرخ دنده­های نامرئی لعنتی "­ای سخن به میان آورد که می­چرخند، به هم می­افتند و باز می­چرخانند تا در جایی یکی زجر بکشد، یکی نا امید شود و سرانجام یکی خود را از بین ببرد. همان­ها هم گفتند که هیچ کس مانند اوساموُ دازای و هیچ کتابی مانند « زوال بشری » نتوانسته است این چرخ دهنده­های لعنتی را عریان نشان دهد.

آن روز آن تصویر از هم کلاسی­ام که خود را حلق آویز کرد و این سخنان همه با من بودند و باعث شد شب قبل از برگشت به خانه به کتاب فروشی بروم و « زوال بشری » را بخرم. همان روز خواندن کتاب را شروع کردم و مدت­ها این کتاب با من بود تا سرانجام تصمیم گرفتم آن را به فارسی ترجمه کنم.

اوساموُ دازای تأثیر گذارترین نویسنده ژاپنی و کتاب « زوال بشری » او تأثیر گذارترین کتاب در بین نسل جوان کشور ژاپن است. دازای در طول عمر چهل ساله خود پنج بار به روایتی شش بار اقدام به خودکشی کرد که سه بار آن با یک زن بود. او هیچ وقت نتوانست بین دازای نویسنده و دازای واقعی فاصله بگذارد و همین هم باعث می­شد تا بیشتر داستان­هایش بیان اعتراف گونه زندگی دازای باشد. این گونه نوشتن خیلی سخت و به نوعی تشریح خود است و احتمالا به این دلیل بود که دازای در نوشته­ای که قبل از مرگش به جای گذاشت، نوشت که به خاطر نفرت از داستان نویسی می­میرد.

« زوال بشری » روایت زندگی خود دازای است که چند ماه قبل از مرگ تمامش کرد و سال بعد از مرگش به چاپ رسید. داستان از سه یادداشت تشکیل شده است که مردی سی و هفت ساله درباره زندگی خود نوشته است. مردی مسلول که اینک دوران نقاهت خود را در روستایی می­گذراند. مرد متولد شهرستان آئوموری زادگاه دازای است که بعد از اتمام دوره راهنمایی برای ادامه تحصیل به توکیو آمد. او در مواجهه با آدم­های توکیو به قول دازای آدم­های بی محتوی­یِ شهری و به شکل کلی­تر اجتماع و عدم توانایی در درک و کنار آمدن با آنها، به دنیای فاحشه­ها پناه می­برد. بعد هم با فرار از آن در چنگ شیطان الکل و سرانجام هم قرص­های آرامش بخش و مخدر گرفتار می­شود. او در اوج ناتوانی از مقابله با اجتماع چند بار اقدام به خودکشی می­کند و سرانجام با حالتی نیمه مجنون برای گذراندن دوران نقاهت بیماری سل به روستایی در زادگاهش بر می­گردد.

این داستان به تمامی داستان زندگی دازای است جز آنکه دازای در آخرین خودکشی­اش مرد. این داستان آنگونه که خود ژاپنی­ها می­گویند ادبیات سیاه است اما سیاهی لزوماً تباه کننده نیست بلکه این توانایی را دارد که سفیدی را بهتر نشان دهد. در بیشتر اظهار نظرهایی که درباره این داستان شده، گفته­اند « زوال بشری » را نباید تنها خواند، بلکه باید به آن فکر کرد. شبکه تلویزیونی ژاپن در برنامه­ای که برای بررسی زندگی و آثار دازای نمایش داد، عنوان « دانشگاه بشری » را برگزید که بر گرفته از زوال بشری بود.

دکتر هاشم رجب زاده پیشتر خلاصه­ای از داستان « زوال بشری » را با عنوان « نا آدمیزاد » در مجله ادبی کلک ویژه ژاپن به چاپ رسانده بود. آن ترجمه خلاصه در حد سه صفحه بود و فکر می­کنم دلیل توجه دکتر رجب زاده به این داستان نقل ترجمه یازده رباعی از خیام در این داستان است. من نیز متن کامل آن را ترجمه کردم و بعد که با دوست خوبم منصور تبریزی آن را از لحاظ زبانی ویرایش می­کردیم، حتی یک بار هم به ذهنم خطور نمی­کرد که به این ترجمه مجوز داده نشود. ما درباره این داستان بسیار با هم حرف زدیم و احتمال می­دادیم برخی جملات آن مجبور به اصلاح شود اما هیچ وقت تصورش را هم نمی­کردیم ممنوع الچاپ اعلام شود.

اما این کتاب ممنوع الچاپ اعلام شد. خیلی سعی کردم فکر کنم تنها چند ماه زحمت من هدر رفت و بابت آن هیچ حق الترجمه­ای نخواهم گرفت. اما واقعیت این نبود. من در طول زندگی خود دیده­ام چگونه حرکت آن چرخ دنده­ها برخی­ها را نابود می­کند، برخی­ها را رنج می­دهد و آنطور که مردم زادگاه من می­گویند برخی­ها را خیلی زود پیر می­کند. اجتماع که تک تک ما شکل دهنده آن هستیم با بی رحمی تمام آنها را که وسیله دفاعی در برابر آن ندارند، از بین می­برد. من همیشه می­خواستم روزی راوی این رنج­ها باشم تا شاید دیگر خواسته و ناخواسته کمتر آن چرخ دنده­های بیهوده لعنتی را نچرخانیم.

فکر می­کردم ترجمه « زوال بشری » چنین نقشی خواهد داشت اما این ترجمه ممنوع الچاپ شد. درست مانند تصویر چشمان آن همکلاسی دوره دبیرستان، حالا این پرسش­ها بارها در ذهن من تکرار خواهند شد که آیا ارزش­های بشری آن قدر متفاوت هستند که کتابی که در ژاپن « دانشگاه بشری » است در اینجا خطرناک تشخیص داده و ممنوع الچاپ اعلام شود؟ آیا روایت صادقانه یک بازنده عنوانی که در کتاب راوی خود را به آن می­نامد - از زندگی­اش این قدر خطرناک هست؟ آیا کسی هست که بخواهد دنبال رو یک بازنده باشد که حالا این داستان تلخ مشوق او در این راه باشد؟

من نمی­پذیرم که این کتاب حق چاپ حتی با توجه به تمامی قوانین موجود در این کشور را ندارد. من خشمگین هستم و این خشم بیش از اینکه به خاطر این کتاب باشد به خاطر این است که حق قانونی و طبیعی زیر پا گذاشته شده است.

/ 10 نظر / 822 بازدید
مریم

از شکل چرخدنده ها یاد عکس روی کتاب خداحافظ گری کوپر افتادم ... و در مورد انتشار کتاب هم واقعا جای تاسف داره ! نمی‌دونم چی کار می‌شه کرد ... می‌تونید کتاب را روی نت بذارید تا هر کی خواست بخونه یا نگهش دارید تا موقعش (به امید خدا) برسه .....

یواشکی

سلام: خفه کردن واقعیت ها عادت زشتی است که متاسفانه خیلی راحت در جامعه ما جا افتاده... این قسمت متن تون برام بی نهایت جالب بود: من در طول زندگی خود دیده­ام چگونه حرکت آن چرخ دنده­ها برخی­ها را نابود می­کند، برخی­ها را رنج می­دهد و آنطور که مردم زادگاه من می­گویند برخی­ها را خیلی زود پیر می­کند. اجتماع که تک تک ما شکل دهنده آن هستیم با بی رحمی تمام آنها را که وسیله دفاعی در برابر آن ندارند، از بین می­برد. من همیشه می­خواستم روزی راوی این رنج­ها باشم تا شاید دیگر خواسته و ناخواسته کمتر آن چرخ دنده­های بیهوده لعنتی را نچرخانیم. ... این قدر آشنا بود که انگار از ذهن من سخن می گفت... قلمتون پایدار... سلامت و پیروز باشید! [گل]

یواشکی

با اجازه تون لینک مطلبتونو تو وبلاگ گذاشتم...

هادي . ج

كاشكي مي فهميديم ما خود زوال خويشتنيم آنچنانكه سنگ شيشه را و تبر درخت را...

فرشته پناهی

خوشحالم نهایتا وبلاگی از شما رو روی صفحه مونیتور دارم

عباسعلی سپاهس یونسی

سلام قدرت جان شاید تا حدودی بدانم چه کشیدی وقتی با جواب منفی رو به رو شدی روزگاری یکی از کتابهایم را در ارشاد داده بودند به ارزیابی که کتاب را برسی کند و برس محترم به خودش اجازه داده بود پایین بعضی از شعرها بنویسد" این جور بهتر است" و مصرعهای جدیدی سروده بود و من وقتی اظهار نظر را خواندم فوق العاده عصبی شدم ارزیاب را می شناختم یک شاعر بزرگسال بود که به خودش اجازه داده بود درباره شعر کودک هم نظر بدهد! حالا هم می توانم تصور کنم ارزیاب محترم چه موجودی بوده است و برای او و امثال او اصلا مهم نیست زوال بشری چیست ادبیات چیست و او می خواهد نانی را که می خورد حلال کند و وای به حال ادبیاتی که قبل از چاپ باید آدمهایی از این دست حالال و حرامش را تایید کنند.با این همه پیشتر هم گفتم ما که باید پوست کرگدن داشته باشیم.

مسافر

مشکلی نیست که اسان نشود ... مرد ان است که پریشان نشود

ذ-ح

cیر پا گذاشتن حقوق افراد امری طبیعی است