ميازاوا کنجی
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٦  

اين شعر را خيلی وقت است که من تر جمه کردم اما فرصت قرار دادنش بر در وبلاگ پيش نيامد.مطلب قبلی من ترجمه شعرسنگ نوشته يادبود ميازاوا کنجی از دوستم بهنام بود و اين مطلب ترجمه خود من از اين شعر است ضمن اين که بايد بگويم در ترجمه اين شعر از راهنمايی دوستم آقای ياگی استفاده کردم.بد نيست بدانيم اين شعر بر روی سنگ بزرگی حک شده و در يکی از ميادين شهر نارا قرار دارد.

شعر سنگ نوشته میازاوا کنجی

 

درباران هم شکست نَخورَد

درباد هم شکست نَخورَد،

بی شکست در برف وگرمای تابستان

بدنی سالم داشته باشد،

بی هیچ خواسته­ای

هرگزخشمگین نشود

و همیشه متبسم باشد،

در روز چهار پیمانه برنج سبوسدار،

می سو و کمی سبزی بخورد،

هرچیز را خوب دیده ، شنیده،انجام داده ،بفهمد

پس فراموش نکند.

در سایه تنک زارهای کاج بر دشت

در آلونکی محقر از پوشال می ماند،

چون در شرق کودکی مریض باشد

می رود به پرستاریش،

چون در غرب مادری خسته باشد

می رود بغل های برنجش را بر دوش می کشد،

چون در جنوب کسی روبه مرگ باشد

برود بگوید :ترسی ندارد،

چون در شمال دعوایی باشد

بگوید: بیهوه است بی خیال،

در خشکسالی اشک خواهد ریخت،

در خنکای تابستان لرزان قدم خواهد زد،

همه بی مصرف بخوانندش،

تحسین نشود،

به یادش نباشند،

من می خواهم چنین کسی باشم.