به دنبال سابی، وابی و آواره - گزارشی از سفر به ژاپن -
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠  

                                           مجله تجربه
این گزارش در شماره 7 -دی ماه 1390-  مجله تجربه چاپ شد. چون خیلی از دوستان به خاطر پست قبلی از سرنوشت کتاب « هایکوی امید » می پرسند، فکر کردم این مطلب را دوباره اینجا منتشر کنم.

      اینکه صبح روز دوشنبه 29 اوت، جوانی خارجی و پیرمردی ژاپنی پرسش کنان در مورد آرامگاه ماتسوئو باشو[1] در منطقه تِنّوجی[2] شهر اوساکا از این معبد به آن معبد می­رفتند، به همان اندازه که برای ژاپنی­ها عجیب بود، برای خود من هم عجیب بود. در واقع هیچ برنامه­ای برای دیدار آرامگاه باشو نداشتم و حالا در این صبح تابستانی و در میان هیاهوی زنجره­ها، ناگهان و خیلی عجیب در پی آخرین منزل سفر شاعری بودم که حضورم اینجا به شکلی باور نکردنی با نام، سفر و کارهای او گره خورده بود.

 

تندیس باشو کناره رودخانه سومیدا

تندیس باشو خیره به رودخانه سومیدا - توکیو

11 مارس 2011، بزرگترین زلزله تاریخ ژاپن، منطقه توهوکو[3] واقع در شمال شرقی پهناورترین جزیره این مجمع الجزایر را لرزاند که با سونامی و حادثه نیروگاه اتمی فوکوشیما که پس از آن رخ داد، این کشور را درگیر مصیبتی کرد که به گفته نخست وزیر وقتش، بزرگترین گرفتاری بعد از جنگ جهانی دوم برای آنها بود. آن زمان با توجه به کار و رسالت گروه مطالعات ژاپن دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران، تصمیم گرفتیم حرکتی برای ابراز همدردی با مردم این کشور انجام دهیم که نهایتاً شب هایکوی امید، 14 اردیبهشت 1390 برگزار شد. از بین شعرهای کوتاه خوانده شده در مراسم نیز شعرهای ارسالی، حدود 54 شعر از 47 نفر انتخاب، به زبان ژاپنی ترجمه و به شکل کتاب دو زبانه فارسی ژاپنی « مجموعه هایکویِ امید » چاپ شد. قرار بود بعد از چاپ، کتاب به سفارت ژاپن در تهران تحویل شود یا اینکه توسط سفارت ایران در توکیو در مناطق آسیب دیده توزیع شود، اما همزمانی چاپ با فرصت تحقیقاتی دو ماهه­ام در ژاپن باعث شد، هفتصد جلد کتاب با خود به ژاپن ببرم. هدف سفرم تحقیق در مورد سینمای ژاپن بود و با توجه به این فرصت محدود تصمیم داشتم، همه وقتم را صرف تحقیق و جمع آوری منابع در مورد سینمای این کشور کنم و در ضمن با صرف کمترین زمان ممکن، توزیع کتاب هایکو را هم به سرانجامی برسانم. با این همه همراه داشتن کتاب « مجموعه هایکویِ امید »، سفرم را به هایکو و باشو گره زد و این بود که جستجوی­امان برای دیدن آخرین منزل سفر باشو در صبح دوشنبه 29 اوت، برایم شگفت انگیز می­نمود.

همان روزی که « مجموعه هایکویِ امید » چاپ شد و درست 3 ساعت بعد از گرفتن کتاب، به فرودگاه رفتم و به ژاپن آمدم. تأخیر در چاپ باعث شد، هیچ برنامه­ای برای توزیع کتاب نداشته باشم. از تهران و از طرف رئیس گروه جناب آقای دکتر نقی زاده تماس­هایی با ژاپن گرفته و پیشنهادهایی برای توزیع کتاب مطرح شد. پیشنهادها بیشتر بر محور ارسال کتاب از طریق پست یا نهادهای ژاپنی به مناطق آسیب دیده بود. با این همه اندیشیدم، شاید بهتر باشد از نزدیک بازتاب و تأثیر کتاب را در مناطق آسیب دیده ببینم. شاید این رفتن برای کسی که نزدیک به ده سال مشغول به شناخت و آموختن از فرهنگ ژاپنی است، نوعی ادای دین و وظیفه باشد، پس مصمم شدم با وجود تمامی مشکلات احتمالی­یِ آن مناطق، به این سفر بروم. وقتی هم به این سفر اندیشیدم و با دوستانم مشورت کردم، برای نخستین بار متوجه شدم، از توکیو تا دشت میاگی[4]، قسمتی از " راه تنگِ اُکو[5] " است. راهی که ماتسوئو باشو 300 سال پیش برای دیدن ماه زیبای ماتسوشیما[6]، همراه شاگردش سورا[7] رنج سفر آن را به جان خرید. این چنین سفرم برای رساندن پیام همدردی و امید هایکوهای فارسی با شاعری پیوند خورد که هایکو خود آوازه جهانی­اش را مدیون کسانی چون او بود.

یک سال پیش بود که ترجمه مشهورترین کتاب باشو « راهِ تنگ اُکو » را تمام کردم و به ناشر سپردم. این کتاب یادداشت­های طولانیترین سفر شاعر است، سفری که از کلبه او در کرانه شرقی رودخانه سومیدا[8] واقع در توکیوی امروزی آغاز شد. باشو همراه شاگردش سورا به سمت شمال شرقی جزیره هونشو[9] پیش رفتند، بعد در مجاورت سواحل دریای ژاپن پایین آمدند، 150 روز پیاده روی و 2400 کیلومتر طی کردند تا هفت ماه بگذرد و سرانجام سفرشان را در شهر اوگاکی[10] پایان دهند. باشو نوشته است، خواستش از این سفر گذشتن از گلوگاه شیراکاوا[11] و دیدن ماه زیبای ماتسوشیما بود. گلوگاه شیراکاوا در استان فوکوشیما یعنی همان جایی واقع است که با زلزله و سونامی اخیر در نیروگاه اتمی­اش انفجار رخ داد. ماتسوشیما چنانکه از نامش پیداست – ماتسو: کاج و شیما: جزیره – مجموعه­ای از 260 جزیره خرد و بزرگ پوشیده از درختان کاج در خلیج ماتسوشیمایِ استان میاگی است و یکی از سه چشم انداز بسیار زیبای کشور ژاپن محسوب می­شود. استان میاگی واقع در شمال شرقی جزیره هونشو از سمت شرق مشرف به اقیانوس آرام است، جمعیتی حدود 2 میلیون و 300 هزار نفر دارد و در جریان زلزله و سونامی اخیر 12 هزار نفر از جمعیت­اش کشته و ناپدید شدند که بالاترین آمار کشته و ناپدید بود، پس تصمیم گرفتم نخست کتاب را در این استان توزیع کنم. می­خواستم مستقیم از توکیو به شهر سندای[12] مرکز استان و از آنجا به چند پناهگاه نزدیک بروم و برخی از کتاب­ها را توزیع کنم که درست همان وقت یکی از دوستانم در استان توچیگی پیشنهاد داد به شهر اوتسونومیا[13] بروم، شبی پیش آنها بمانم و صبح روز بعد از آنجا به قصد میاگی حرکت کنم و همین پیشنهاد سبب شد تا متوجه شوم این مسیر قسمتی از راهِ تنگ اُکو است، چیزی که از لحظه شنیدن خبر زلزله و سونامی و بعد هم برگزاری شب هایکوی امید، هیچ وقت به آن توجه نکرده بودم.

ماتسوئو باشو

باشو شاید بزرگترین چهره ادبی کشور ژاپن نباشد، اما بی شک پر آوازه ترین چهره ادبی این کشور در جهان است. نیز در مقام مقایسه اگر گفته شود، هایکوی "جهیدن غوک در برکه کهن و صدای آب " او، احتمالاً شناخته­ترین شعر در جهان است. سال 1644 در کانسای[14] و در خانواده­ای سامورایی متولد شد. او که از خاندان سامورایی پایین مرتبه­ای بود، در 19 سالگی به خدمت امیر جوان یوشیتادا تودو[15] در آمد که دو سال بزرگتر از او بود. سوای این رابطه، آنچه این دو را بیشتر به هم نزدیک کرد، هایکای[16] بود و سرور جوانش او را با خود به محضر اساتید هایکای زمانه برد. با این همه چهار سال بعد از آنکه به خدمت یوشیتادا در آمد، امیر جوان به ناگهان در گذشت و رویای سامورایی شدن باشو را بی فرجام گذاشت. بعد از آن باشو ترک خاندان کرد، مدتی به کیوتو پایتخت قدیم رفت و به آموختن هایکای و آموزه­های بودایی پرداخت، سرانجام هم به ادو – توکیوی امروزی - پایتخت جدید و مرکز حکومت آمد و در نیهون­باشی[17] ساکن شد. در 33 سالگی به درجه منکیوکای­دِن[18] رسید و آن درجه­ای بود که استاد می­توانست اسرار هایکای را به دیگران انتقال دهد. در این زمان نیهون­باشی مرکز هایکای بود و استادان هایکای زیادی آنجا به آموزش سبک خود به شاگردان مشغول بودند، بنابراین با آموزش هایکای امرار و معاش سخت بود، پس باشو مدت چهار سال در کار دیوانی توزیع آب رودخانه کاندا هم مشغول به کار شد. زمانه­ای بود که دنیای هایکای در حرص شهرت و ثروت می­سوخت و استادان هایکای به دنبال شاگرد و شهرت بیشتر بودند. نیز محتوی هایکای هم بیشتر مزاح و خنده، نشان دادن ذوق و ابتکار و استفاده از اصطلاحات و لغات پیچیده بود، اما هایکای مورد نظر باشو این­ها نبود، آن تلاش برای کشف انسان در طبیعت بود. پس او در زمستان 37 سالگی­اش ترک نیهون باشی کرد و به کرانه شرقی رودخانه سومیدا رفت، آنجا کلبه­ای ساخت و در آن ساکن شد تا به راه هایکای واقعی وارد شود که در آن ادبیات و زندگی یکی بود. بعد از این سفرهای باشو شروع شد. باشو گاه فریفته حرکت ابرهای پراکنده در باد می­شد و نمی­توانست خود را بر خواست سفر نگاه دارد، گاه رنج سفر را برای دیدن زیباترین ماه ژاپن پذیرا می­شد، گاه با خواندن شرح سفر شاعری قدیمی هوس سفر می­کرد و ...

توکیو

باید کتاب « مجموعه هایکویِ امید » را که شامل پیام همدردی و امید تعدادی از شاعران ایرانی برای آسیب دیدگان ژاپنی است، از توکیو به میاگی می­بردم و این راهی بود که باشو از آن گذشت. کتاب هایکو، باشو، راهِ تنگ اُکو و ...؛ می­شد به راحتی از کنار همه این­ها گذشت، اما منی که شیفته شاعری شدم که تنها با دیدن ابرهای شناور در آسمان عزم سفر می­کرد، نتوانستم از این بهانه برای رفتن در راهِ تنگِ اُکو بگذرم، تصمیم گرفتم و برنامه ریزی کردم که سفرم درست از محل کلبه باشو در کرانه شرقی رودخانه سومیدا آغاز شود و در ماتسوشیمای زیبا به پایان برسد.

باشو نخست به نیهون­باشی در کنار رودخانه کاندا آمد و چهار سال مسولیتی دیوانی در دستگاه توزیع آب رودخانه کاندا داشت. بعد ترک اینجا کرد و به ساحل شرقی رودخانه سومیدا رفت. سال بعد از اینکه کلبه­ای در ساحل رودخانه سومیدا ساخت، یکی از شاگردانش قلمه­ای از درخت باشو ( نوعی درخت موز است ) برایش فرستاد که به زودی چنان شاخ و بالی گرفت که آن کلبه را کلبه باشو نامیدند و بعدها نام همین درخت تخلص شعری­اش شد. امروزه خانه کنار رودخانه کاندا سرپاست و با نام کلبه باشو در سِکی­گوچی[19] شناخته می­شود، اما کلبه اصلی باشو در کنار رودخانه سومیدا دیگر وجود ندارد. این کلبه به خاطر آتش سوزی از بین رفت و بعدها حتی نمی­دانستند محل دقیقش کجاست تا زمانی سونامی آمد و بقایای آن را آشکار کرد. امروزه آنجا یعنی درست کنج محلی که رودخانه فوکاگاوا[20] به سومیدا می­پیوندد، تندیس نشسته باشو را ساخته­اند که چشم به جریان همیشگی سومیدا دوخته است. حدود 100 متر دورتر از این تندیس هم موزه یادبود باشو قرار دارد که می­شود برخی سندها و کتاب­های قدیمی، نقاشی­ها و ... مرتبط با باشو و هایکو را آنجا دید.

قبل از اینکه تصمیم بگیرم به میاگی بروم، کلبه باشو در سِکی­گوچی را دیده بودم. در حقیقت روز یک شنبه تعطیل آخر هفته وقت برگشت به محل اقامتم، نتوانستم بر وسوسه دیدن این کلبه غلبه کنم و در ایستگاه متروی واسه­دا[21] پیاده شدم. از این ایستگاه تا کلبه باشو پیاده 20 دقیقه راه بود. خیلی زود به پل اِدوگاوا[22] رسیدم. از پل اِدوگاوا به سمت غرب و در امتداد رودخانه کاندا دو پارک اِدوگاوا و شین اِدوگاوا یا اِدوگاوای جدید قرار دارد.500 متر در امتداد رودخانه و درون این دو پارک پیش برویم، به کلبه باشو می­رسیم. در محل پل اِدوگاوا دو تابلو نصب کرده، در یکی از باشو و منصبش در دیوان توزیع آب نوشته و نقشه کلبه­اش را ضمیمه کرده­اند. در تابلوی دیگر نام درختان و گیاهانی که در اشعار باشو از آنها نام برده شده با مشخصات و محل رویش­اشان در دو پارک اِدوگاوا و شین اِدوگاوا مشخص و به شکل نقشه ترسیم شده است. در تمام پارک­ها و معابر عمومی توکیو نام درختان، درختچه­ها و شکوفه­ها بر پلاکی کوچک نوشته و بر آنها نصب شده است. این خصلت فرهنگ ژاپنی است. در هم تنیدگی، پیوستگی و هماهنگی با طبیعت، طبیعتی بسیار بسیار زیبا و البته گاه بی رحم. به همین دلیل است که کمی آن طرف­تر از تابلوها تندیس شخصی است که به خاطر قدردانی از زحماتش در مهار طغیان آب رودخانه، تندیسش را ساخته و نصب کرده­اند.

از پل اِدوگاوا در مجاورت رودخانه و در میان هیاهوی باور نکردنی زنجره­ها پیش رفتم. این نخستین تابستانی است که اینجا بودم و آنچه در تابستان بیش از هر چیز شگفت زده­ام کرد، همین هیاهوی زنجره­ها بود. در اشعار و آثار ادبی ژاپن بسیار زیاد با آوای جیرجیرک­ها برخورد کرده بودم، اما هیچ وقت تصورش را هم نمی­کردم، تا این حد پر سر و صدا باشند. در اوساکا و هنگامی که برای دیدن قلعه اوساکا می­رفتیم، در جنگل اطرافش صدای خواندن زنجره­ها آن قدر بلند بود که به زحمت حرف­های دوستم را می­شنیدم.  آنچه در مورد زنجره­ها هم بیش از هر چیزی جذاب است، نوع زندگی این حشرات است. لاروهای آن پس از بیرون آمدن از تخم به مدت چندین سال – در مورد برخی از انواع آن تا 17 سال – درون زمین با تغذیه از ریشه درختان زندگی و رشد می­کنند و بعد از بلوغ هم حدود دو هفته در این بالا جفت گیری می­کنند، تخم می­گذارند، هیاهویی به پا می­کنند و می­روند. سال­ها درون زمین بودن و بعد دو هفته خواندن و مردن؛ با احساس حاصل از شنیدن صدای چنین زنجره­هایی به کلبه باشو رفتم. این کلبه زیر نظر انجمن فرهنگی منطقه سِکی­گوچی اداره می­شود و ورود به آن برای همگان آزاد و رایگان است. وسعتش نزدیک به هزار متر مربع، شیبدار و درون آن پوشیده با درختان، گیاهان و شکوفه­های مختلف است. برکه­ای کوچک با شکلی نا منظم دارد، شکل بی قاعده که بر خلاف غرب آسیا اینجا در شرق آسیا بسیار مورد توجه است. پلی کوچک روی برکه کشیده شده است و درون برکه چند ماهی بزرگ ( به طول 30 تا 40 سانتمیتر ) و لاک پشتی گردن وجود داشت که به محض احساس حضور من زیر آب رفت. مسیرهایی پر پیچ و خم با عرض کمتر از نیم متر و جاهایی که سنگ­های درشت را به شکل پله گذاشته یا از خیزران­های خشک نرده درست کرده­اند. دو اصله درخت باشو ( موز ژاپنی ) هم هست. در بین علف­ها هم سنگ نوشته چند هایکو از جمله هایکوی مشهور باشو یعنی شیرجه زدن غوک در برکه کهن وجود دارد که به مناسب دویست و هشتادمین سال تأسیس این کلبه، سال 1973 اینجا نصب شده است. آوای زنجره کمتر بود و صدای شر شر آب از یک طرف برکه به گوش می­رسید، با این وجود آرامش مطلق بود. اینجا به سادگی آرامشی مطلق ایجاد کرده­اند که تنها باید منتظر چیزی مانند جهیدن غوک در برکه­ای کهن ماند تا به درون بی نهایتی کشیده شوی، تا چیزی کشف کنی... .

یکی از خوبی­های ژاپن این است که برنامه ریزی دقیق در آن راحت است. برای سفر تنها باید قبلش به وبگاه­های مربوطه بروی مبداء، زمان حرکت و مقصد را بدهی تا ارزانترین مسیر، سریعترین مسیر، بهترین مسیر هنگامی که بار سنگین داری و نمی­شود فاصله دو ایستگاه برای تعویض خط را به سرعت راه رفت و ... را بفهمی و من هیچ وقت ندیدم که در آن تأخیری یا اشتباهی پیش بیاید. برای رفتن به میاگی، تصمیم گرفتم اول به نیکّو[23] بروم، شبی بمانم و بعد با گذشتن از فوکوشیما آنجا برسم. صبح زود به محل کلبه باشو در کرانه شرقی رودخانه سومیدا یعنی همان جایی آمدم که باشو همراه شاگرد 40 ساله­اش سورا عزم سفر راهِ تنگِ اُکو کردند. سومیدا رودخانه­ای بزرگ با پهنایی بیش از 100 متر است که از درون شهر توکیو می­گذرد و به خلیج این شهر می­ریزد. در آثار ادبی از این رودخانه زیاد سخن به میان آمده است. از جمله در هایکویی آمده است:

رودخانه سومیدا را

چو دیدم، درنگ کردم

رنج­های یک ساله فراموشم شد

قایق­ها و کشتی­های تفریحی زیادی در این رودخانه می­روند و می­آیند که برخی­اشان رستوران و میخانه­های شناورند که از آنها فانوس­های قرمز کاغذی آویخته و در شب بسیارتماشایی­اند. در ساحل شرقی رودخانه نزدیک به موزه یادبود و تندیس نشسته باشو، هر 50 متر یکی از هایکوهای مشهور باشو بر سنگی حک و نصب شده است. نیز در کنج محل پیوستن رودخانه فوکاگاوا به سومیدا، جایگاهی رو به جریان آب در ارتفاعی حدود 5 متر ساخته­اند که باشو آنجا نشسته است و به این همه جریان و رفت و آمد نظر دارد. در خروجی موزه، تندیسی از باشو ساخته­اند که لباس پوشیده، کاسا به سر گذاشته، چوبدستی به دست گرفته و توبره به پشت بسته است. در چهارچوب در و روی پله نخست کفشکن نشسته و هر آن است عزم سفر راهِ تنگِ اُکو کند. سفر من به سوی میاگی هم از همین جا آغاز شد. در « راهِ تنگِ اُکوُ »، باشو نوشته است:

"     تبانم را رفو و بندهایِ کاسایم[24] را نو کردم، بر گودی زیر کاسه زانوی پا داغ فتیله­ای[25] گذاشتم، پیش از هرچیز دل به دیدن تصویر ماه ماتسوُشیما دادم، کلبه­ام را به دیگری سپردم.........

روز بیست و هفتم در اواخر ماه سوم[26]، آسمان سپیده دم به شکل محوی مه آلود و نور ماه سپیده دم پریده رنگ است، با این همه توانستم قله کوه فوجی را تار و مبهم ببینم و دلتنگ شدم که کِی دوباره سرشاخه­های پر از شکوفه درختان گیلاس ئوُئه­نو و یاناکا[27] را خواهم دید . ....".

با دوستان کنار تندیس باشو

با دوستان بسیار عزیز  کنار تندیس باشو

استان توچیگی

در نزدیکترین ایستگاه مترو سوار قطار شدم، طبق برنامه­ای که شب قبل گرفته بودم با چند بار عوض کردن خط، به قطار تندرو – شین­کانسِن[28] – سوار شدم و نیم ساعت بعد در ایستگاه شهر اوتسونومیا در استان توچیگی پیاده شدم. آقای واتارو و خانمش، میزبانانم در این شهر، منتظرم بودند. یک روز بیشتر در این شهر نبودم، پس میزبانانم لطف کرده و از قبل برنامه ریزی کرده بودند تا از این فرصت کم بیشترین استفاده را ببریم. نخست به شهر نیکو رفتیم. باشو 4 روزه به اینجا رسید و من سیصد سال بعد در نزدیک به یک ساعت رسیدم. باشو درباره نیکّو نوشته است:

"      روز اول ماه خرگوش[29] به کوه مشرف شدیم. قدیم این کوه را کوه فوُتارا[30] می­نوشتند اما زمانی که استاد بزرگ کوُکای[31]، معبدی در اینجا بنا نمودند، به نیکّو[32] تغییر یافت. این شاید پیش بینی­ای از هزار سال آینده بود که اکنون قدرت و اعتبار آن در همه کشور می­درخشد، خیر و موهبتش تا گوشه گوشه سرزمین­ها رسیده است و سپاهی، کشاورز، صنعتگر و کاسب[33] همه در محل خود آسوده خاطرند و با آسایش زندگی می­کنند. .... "

نخست به زیارت ایزدکده تُشُگوُ[34] رفتیم، ایزدکده­ای که در آن روح ایه­یاسو توکوگاوا[35] نخستین امیر حکومت جنگجویی توکوگاوا پرستش می­شود. قبر ایه­یاسو هم همین­جاست و زمانی که باشو اینجا رسید قبر او و تالارها و عمارات بسیاری در آن ساخته شده بود که قدرت و اعتبارش آن همه زبانزد بود. اینجا بسیار با شکوه است، از سالن­ها، تالارها و دروازه­ها گرفته تا معابر بسیار پهن و گشاد، اما آنچه بیش از هرچیزی در اینجا چشمم را گرفت، درختان سرو بسیار بلند و قطور به تعداد بسیار زیاد بود. قبل از محوطه ایزدکده هم رودخانه­ای درون دره با آبی خروشان و بسیار زلال جاری است که روی آن پلی چوبی کشیده­اند به رنگ قرمز شنگرف، رنگ غالب در ایزدکده­های شینتویی. از ایزدکده که بیرون آمدیم، قرار شد به دشت ناسو[36] برویم، دشتی که راه در آن بسیار شاخه شاخه می­شد و مسافری که به راه آشنا نبود حتما در آن گم می­شد. باشو بعد از دیدن ایزدکده تُشُگو به اُکوُ نیکّو یا اعماق کوه نیکّو رفت، از آبشار و مناظر زیبای آنجا دیدن کرد و بعد به دشت ناسو رفت، اما به خاطر وقت ما از دیدن اُکو نیکّو صرف نظر کردیم. به دشت ناسو رسیدیم. درون همین دشت بود که دو کودک در پی اسب باشو می­دویدند و وقتی باشو نامشان را پرسید، جواب شنید: کاسانه، و باشو می­گوید نام بسیار زیبا و جذابی بود که تا حالا نشنیده بودیم. با گذشتن از دشت ناسو در کوهپایه کوهی نه چندان مرتفع به محل سنگ قاتل رسیدیم. آن سنگی آتشفشانی است که هنگام آمدن باشو هنوز از آن گازهای سمی متصاعد می­شد، پس حشراتی که از نزدیکش می­گذشتند می­مردند و آن طور که در « راهِ تنگِ اُکو » آمده است، چندان پروانه و زنبور مرده بر زمین ریخته بود که سنگریزه­ها معلوم نبودند. آنجا هم ایزدکده­ای بود و سنگ نوشته­های که بر آن هایکو کنده بودند. آبگرم کوچک و رایگانی هم برای پا بود. یعنی درون بنایی چوبی به ردیف می­نشتی و تنها پاها را تا بالاتر از مچ درون آب می­گذاشتی. سنگ قاتل درون دره کوچکی بود که بر بستر آن مسیری چوبی به ارتفاع نیم متر ساخته­اند و برای دیدن سنگ از این مسیر باید گذشت. در یک سمت مسیر صدها تندیس سنگی از جیزوهای[37] محافظ ساخته­اند با کلاهی قرمز به سر که من به آنها گروهان جیزو گفتم. جاهای دیگر هم دیده بودم که به این تندیس­ها کلاه قرمز می­پوشانند و دوستم گفت که با داشتن این کلاه­ها امکان دریافت شهود بیشتر است. سنگ قاتل اما سنگی به ابعاد دو در سه متر و طناب سفید شینتویی کشیده به دورش بود. تعجب کردم. تنها برای دیدن سنگی به این ابعاد چنین جمعیتی آمده بود!. یاد قسمتی از شاهکار ادبیات ژاپن « گِنجی مونوگاتاری » افتادم که هزار سال پیش توسط بانو موراساکی نوشته شده و امروزه قدیمیترین داستان جهان نامیده می­شود که اصول داستان نویسی مدرن در آن رعایت شده است. شاهزاده گِنجی برای دیدن دایه­اش به یکی از محلات پایین پایتخت رفته بود. آنجا چشمش به شکوفه­های کوچک و سفید یوگائو[38] می افتد. می اندیشد، این شکوفه­ای است که بر پرچین چنین خانه­های محقری می­روید. به پیشکارش می­گوید، شکوفه­ای بچیند و بیاورد. همان وقت از خانه روبرویی خدمتکار زنی بیرون می­آید و شکوفه­های یوگائو را روی بادبزنی تقدیم می­کند و از قول بانویش می­گوید که این شکوفه­ها به تنهایی زیبا نیستند، باید آنها را روی بادبزن دید تا زیبایی­اشان به چشم بیاید. من فکر می­کنم، زیبا و خوب ارائه و نشان دادن خصلتی مهم در فرهنگ ژاپن است. اثری کوچک مانند همین سنگ قاتل را چنان به خوبی ارائه می­کنند که این همه جمعیت با رضایت برای تماشا می­آیند و لذت می­برند.

از محل سنگ قاتل به سوی معبد بودایی ئون­گان[39] رفتیم. یک ساعت طول کشید. زمانی استاد ذِن باشو در این معبد زندگی کرد و باشو وقتی به دشت ناسو رسید، برای دیدن بقایای زندگی استاد در این معبد نیز خواندن شعری که استادش با ذغال بر صخره­ای نگاشته بود، به این معبد سر زد. جلو معبد رودخانه­ای درون دره و پلی از چوب قرمز لاکی برای گذشتن وجود دارد. ورودی معبد در بلندای 20 متری قرار دارد که با گذشتن از پله­ها به آن می­رسیم. اینجا هم سنگ نوشته­ای یادبود حضور باشو نصب کرده­اند. اینجا هم زیباست، اینجا هم تمیز است و اینجا هم سرشار از سکوت و آرامش است به آن حد که می­شود فهمید، سنجاقکی پرواز می­کند و آن سوتر شکوفه­ای به زیبایی شکفته است.

اوناگاوا

شب را در خانه آقا و خانم واتارو ماندم. صبح ساعت شش خانم واکامه همراه شوهرش و پسر ده ساله­اشان دنبالم آمدند. این خانواده ساکن شهر اوناگاوا[40] بودند، بندری ماهیگیری در استان میاگی که در زلزله و سونامی اخیر یک دهم جمعیتش کشته یا ناپدید شدند. سونامی که آمد شوهر این خانواده آنجا نبود و خانم واکامه هم به مدرسه پسرش رفته بود که در ارتفاع قرار دارد، پس او به اتفاق پسرش از آن بالا شاهد بودند که آب دیوانه وار به ساحل ریخت و خانه­ها از جمله خانه خودشان را درهم کوبید. اکنون آنها در استان توچیگی زندگی می­کنند و در تعطیلات آخر هفته برای سر زدن به شهرشان می­رفتند. از اوتسونومیا تا اوناگاوا با آنها بودم و طبق برنامه از آنجا همراه دو نفر دیگر برای توزیع کتاب به چند پناهگاه سر می­زدیم. سفر ما 6 ساعت طول کشید. خانم واکامه از آنچه به هنگام سونامی دید صحبت کرد و در آلبومی حدود 20 عکس به من نشان داد که بعد از حادثه گرفته بود. اما صفحه کنار هر عکس، عکس همان محل قبل از زلزله هم چسبانده شده بود. تصویری زیبا از بندر اوناگاوا و کنارش تصویر همانجا بعد از زلزله. یاد داستان کوتاه « خلیج کوچک هانالی » موراکامی افتادم. پسر 19 ساله ساچی در خلیج کوچک هانالی مورد حمله کوسه قرار می­گیرد و می­میرد. زمانی که ساچی برای گرفتن جسد او می­رود، پلیس بعد از انجام تشریفات به ساچی می­گوید؛ لطفا به جزیره ما خشم نورزید. زمانی که خانم واکامه تصاویر سونامی اوناگاوا را به من نشان داد، احساس کردم می­خواهد بگوید؛ شهر کوچک ما خطرناک نیست، بسیار زیباست.

به خانم واکامه گفتم جایی که از استان توچیگی به فوکوشیما وارد شدیم، یعنی مرز دو استان را به من نشان دهد. باشو می­گوید، دلش به سفر خو نگرفته و دلتنگ بود، اما زمانی که به شیراکاوا رسید دلش قرار یافت و بعد در توصیف اینجا می­نویسد:

" در جایی که شکوفه­های گل نرگس درختی[41] به سپیدی تمام شکفته­اند، گل­های سپید تمشک خودرو هم اضافه شده­اند و چنان است که از گلوگاهی پوشیده در برف می­گذری. .. "

از شهر سِندای مرکز استان گذشتیم و به سمت اوناگاوا پیش رفتیم. نخستین نشانه­هایی که از زلزله و سونامی دیدم، جایی بین دو شهر ایشی­نو ماکی[42] و اوناگاوا بود. اینجا می­شد خانه­های موقت و پیش ساخته و آثار خانه­ها و بناهایی را دید که حالا دیگر نبودند. دو راه به اوناگاوا می­رسید، یکی از میان کوهستان می­گذشت و دیگری در امتداد ساحل به این شهر می­رفت. ما از جاده ساحلی رفتیم. این جاده و راه آهن کنار آن بین دریا و کوهستان در پهنایی به اندازه 30 متر محصورند و تصورش را بکنید وقتی سونامی آمد در این فضای محصور چه تعداد ماشین را با خود برد. به اوناگاوا که رسیدیم، تازه فهمیدم سونامی چقدر عظیم و وحشتناک است. تا الان عکس­ها، تصاویر و فیلم­های زیادی از سونامی دیده بودم، اما آنچه اینجا دیدم برایم باورکردنی نبود. ساختمان بیمارستان اوناگاوا روی تپه­ای به فاصله 500 متر از ساحل قرار دارد، با این همه آب به طبقه اول آن وارد شده بود. اینجا با دیدن ارتفاع ساختمان بیمارستان و فضای خالی و حدس زدن مقدار آبی که از دریا به ساحل ریخت، می­توان فهمید آن سونامی چه نیروی ویران کننده­ای بوده است. اینجا را هم مانند سایر مناطق زلزله زده از آوار و خرابی پاک کرده­اند، اما چند بنای بزرگ رها شده است که آسیب جدی دیده­اند.

شهر اوناگاوا

بندر ماهیگیری اوناگاوا 

در اوناگاوا از خانم واکامه، شوهر و پسرشان جدا شدم و با دو نفر دیگر همراه شدم که با دو ساعت رانندگی خود را از یاماگاتا[43] به اینجا رسانده بودند. چه خانواده خانم واکامه و چه این دو نفر، همه کسانی هستند که برای اولین بار آنها را می­دیدم. آنها ژاپنی­های دوست داشتنی­ای بودند که بعد از خواندن خبر برنامه شب هایکوی امید، داوطلب شدند تا در توزیع کتاب­ها کمکم کنند. به پناهگاهی در قسمتی از شهر اوناگاوا سر زدیم که قبلا مدرسه بود. تعداد سی جلد کتاب توزیع کردیم و به شهر ایشی­نو ماکی رفتیم. در ایشی­نو ماکی، قرار بود خانم دایگو از خبرنگاران رادیو ژاپن به ما اضافه شود. این خبرنگار خبر شب هایکوی امید را در اینترنت خوانده بود و همان روزی که به ژاپن رسیدم با من تماس گرفت. چند بار او را دیده بودم و حالا برای تهیه گزارش از توزیع کتاب­ها به ایشی­نو ماکی می­آمد. تا رسیدن خانم دایگو کمی در شهر ایشی­نو ماکی گردیدیم. اینجا هم سونامی آمده بود اما ظاهرا شدت و ارتفاع کمتری داشته است، چرا که بیشتر خانه­ها تنها طبقه اولشان آسیب دیده بود. قسمت­هایی از شهر هم هنوز برق نداشت. در تمام تقاطع­هایی که برق نداشت و حتی تقاطع­های بسیار خلوت پلیسی ایستاده بود تا نقش چراغ راهنما را ایفا کند. این اهمیت اجراء قانون و نظم در این کشور بود. حتی در چنین موقعیتی و با آن همه مشکلات قانون به درستی و خوبی اجراء می­شد. با رسیدن خانم دایگو به پناهگاه بزرگی در مرکز ایشی­نو ماکی رفتیم. سالن ورزشی بسیار بزرگی بود که در دو طبقه آن کسانی اسکان داده شده بودند که خانه خود را از دست دادند. سالن بسیار منظم و محدوده هر خانواده به خوبی مشخص بود. چند دستگاه نوت بوک گذاشته بودند که به اینترنت متصل بود. چند کتابخانه وجود داشت. پیام­هایی را که از سرتاسر ژاپن و حتی جهان رسیده بود، به در و دیوار زده بودند. از این همه نظم بهت زده شدم. باشو هم اینجا راه را اشتباه کرده و به هیچ برنامه­ای به ایشی نو ماکی رسیده و شبی سخت را گذرانده بود.

پس از توزیع کتاب به شهر تاگاجو[44] رفتیم. تاگاجو نزدیک سِندای است و چند پناهگاه برای آسیب دیدگان سایر شهرها در آن تدارک دیده­اند. در تاگاجو هنگام توزیع غذا کتاب­های هایکو را به دست ساکنان پناهگاه رساندم. نکته بسیار جالب و البته تأسف آور این بود که بیشتر این افراد نمی­دانستند، ایران کجاست. عراق را در اخبار زیاد شنیده بودند و وقتی در جواب می­گفتم، ایران؛ به خاطر نزدیکی تلفظ ایران و عراق در زبان ژاپنی همه فکر می­کردند، منظورم عراق است. در تاگاجو پیرزن 80 ساله­ای نیم ساعت بعد از گرفتن کتاب هایکوی امید، برگشت و چند هایکو را که برای تشکر از شاعران ایرانی نوشته بود، به من داد. چند هایکوی بسیار ساده اما هفده هجایی سروده بود. در اولی نوشته بود، نمی­دانم ایران کجاست و بعد در هایکوی دیگر سروده بود:

نقشه را می­بینم

با عشق و علاقه

جستجو می­کنم ایران را

باید اعتراف کنم، این هایکو برایم بسیار با ارزش بود. زیرا آن لحظه فهمیدم، واقعا ا ین حرکت کوچک ما چقدر تأثیر گذار بوده است. آن لحظه فهمیدم، بعد از این ژاپنی­های بسیاری با عشق و علاقه ایران را جستجو خواهند کرد.

توزیع کتاب در پناهگاهی در شهر تاگاجو

توزیع کتاب هایکوی امید در پناهگاهی در شهر تاگاجو

ماتسوشیما

قصد باشو از سفر راهِ تنگِ اُکو دیدن ماه زیبای ماتسوشیما بود. ما نیز انتهای سفرمان را دیدن چشم انداز بی همتای ماتسوشیما قرار دادیم. از تاگاجو به ماتسوشیما رفتیم. چشم اندازی از 260 جزیره بزرگ و کوچک پوشیده از درختان کاج بسیار زیبایی که به خاطر وزش باد شکلی بسیار زیبا پیدا کرده­اند، چنانکه انگار با دست آنها را شکل داده باشند. باشو درباره ماتسوشیما نوشته است:

" ... هرچند گفته­ای قدیمی است اما ماتسوُشیما عالیترین چشم انداز ژاپن است و حتی در مقایسه با دریاچه دونگ­تینگ­هوُ[45] در کشور چین هم چیزی کم نمی­آورد ....  صورت و ظاهر ماتسوُشیما، زیبایی­ِایِ توی­دار و چنان است که انگار زیبارویی دوباره به زیبایی خود را بیاراید. شاید آن کار خدای سازنده کوه­ها[46] باشد که در دوره خدایان به وقت شکل دادن زمین انجام داد. چنین کاری اعجاب برانگیز از خالق را، غیر ممکن است انسانی بتواند در نقاشی یا در شعر و عبارتی هرچند زیبا نشان دهد .. "

ماتسوشیما با خانم میسورا و آقای وادا

ماتسوشیما با خانم میسورا و آقای وادا

به ایستگاه راه آهن شهر سِندای رفتیم و آنجا از خانم میسورا و آقای وادا، دو همسفر فوق العاده جدا شدیم. من و خانم دایگو سوار شینکانسِن شدیم تا به توکیو برگردیم. در قطار همسفرم برای اولین بار پرسید، چرا به فرهنگ ژاپن علاقه مندم و اینکه به نظر من جوهره فرهنگ ژاپن چیست؟ بدون هیچ شکی جواب دادم، سابی، وابی و آواره[47]. این­ها اندیشه­های بنیادی سبک باشو هستند. آواره، مفهومی پیچیده به معنی جذب شدن، به معنی همدردی و ترحم، نیز اندوهگین شدن است. جذبه و اندوه شکل گرفته در اثر دیدن، شنیدن و لمس کردن چیزهایی متفاوت از معمول به خصوص زیبا است. سابی، مفهومی نشان دهنده آرامش و به معنی خلوت نشینی و زندگی­ای فارغ از هیاهوست. وابی نیز خموشی و سادگی است. خیلی وقت پیش در آموزه­ای بودایی به فارسی خوانده بودم که " تنها وقتی در راه واقعی هستید، که به دنبال هیچ باشید. ". این آموزه همیشه با من بود، اما زمان بسیار زیادی طول کشید تا فهمیدم، منظور از هیچ در اینجا کلمه سورا ( 空/Sora ) در ژاپنی است و این کلمه علاوه بر هیچ به معنی هوا، آسمان و بطور کلی هر آنچه هست که دیده نمی­شود، اما وجود دارد. در واقع با این دیدگاه زمانی در راه واقعی هستیم که به دنبال چیزی باشیم که هر چیز ممکن است باشد، اما هنوز نمی­دانیم چیست. چیزی که همه جا ممکن است پیدایش کنیم. سفر راهِ تنگِ اُکوی من اگر چه به ظاهر برای توزیع کتاب هایکوی امید بود، اما آن به واقع جستجوی هیچی بود که همه جا ممکن بود پیدایش کنم، آن تنها انتظار کشیدن برای جهیدن غوک در برکه کهن بود.

سال 1694، باشو بعد از پاکنویس کردن « راهِ تنگِ اُکو » آن را منتشر کرد. ماه پنجم همین سال باز عزم سفر و ترک کلبه­اش در کرانه شرقی رودخانه سومیدا کرد. ماه نهم همین سال در اوساکا مریض و زمینگیر شد و یک ماه بعد در مهمانسرایی در این شهر در ساعت 4 بعد از ظهر به سفر ابدی رفت. قبل از مرگ بیهوش بود اما پیشتر سروده بود:

پاییز عمیقتر می­شود

در همسایگی کیست؟

چه می­کند؟

پیشترها گفته بود، دوست دارد کنار آرامگاه کیسو گیچو[48] دفن شود، پس شب همان روزی که درگذشت، شاگردانش جنازه­اش را در رود یودوگاوا[49] با قایق به معبدی رساندند که گیچو در آن دفن بود و در حضور هشتاد نفر از شاگردانش دفن شد. امروزه چند معبد در اوساکا و در نزدیک رودخانه یودوگاوا ادعا می­کنند آرامگاه باشو آنجا قرار دارد. صبح روز دوشنبه من و پیرمرد 70 ساله ژاپنی به دو معبد برای ادای احترام به شاعری که نوشته­هایش جوهره فرهنگ ژاپنی است، سر زدیم.

آرامگاه باشو در اوساکا

آرامگاه باشو در اوساکا



[1]  松尾芭蕉/Matsuo Bashō(1644-1694)

[2]  天王寺/Tennōji

[3]  東北/Tōhoku: معنی لغت هم شمال شرقی است.

[4]  宮城/Miyagi

[5]  奥の細道/Oku no Hosomichi

[6]  松島/Matsushima

[7]  /Kawai sora ( 1649 – 1710 )河合曾良: در سفر باریکه راه ولایت همراه باشو بود.

[8]  隅田川/Sumidagawa

[9]  本州/Honshū : بزرگترین جزیره مجمع الجزایر ژاپن.

[10]  大垣/Ōgaki : شهری در استان گیفو. نزدیک به ایزدکده ایسه و زادگاه باشو.

[11]  白川/Shirakawa

[12]  仙台/Sendai

[13]  宇都宮/Utsunomiya

[14]  関西/Kansai : ناحیه­ای در جزیره هونشو با محوریت دو اوساکا و کیوتو.

[15]  [15]  藤堂良忠/Tōdō yoshitada ( 1641 – 1666)

[16]  俳諧/Haikai : قالب شعری که در دوره ادو و توسط باشو به اوج رسید. هایکو برگرفته از مطلع نخست هایکای است.

[17]  日本橋/Nihonbashi

[18]  免許階伝/Menkyokaiden

[19]  関口/Sekiguchi

[20]  深川/Fukagawa

[21]  早稲田/Waseda

[22]  江戸川/Edogawa

[23]  . 日光/Nikkō

[24]  笠/Kasa : نوعی کلاه از حصیر به شکل چتر که برای جلوگیری از باران یا آفتاب به سر می­کنند.

[25]  灸/Yaito : یک روش درمانی سنتی چینی. نقاطی از بدن را با فتیله تهیه شده از گیاه بومادران داغ می­زنند.

[26]  این تاریخ به تقویم قمری است و برابر است با روز شانزدهم ماه می که زمانی است که موسم شکوفه­های گیلاس تمام شده است..

[27]  上野/Ueno- 谷中/Yanaka : نام دو محل مشهور در توکیوی امروزی.

[28]  新幹線/Shinkansen : قطار تندور ژاپن که سرعت معمولی آن 300 کیلکومتر در ساعت است. رکورد دار سرعت و امنیت در جهان است. این قطارها جنوب و شمال ژاپن را به هم پیوسته­اند.

[29]  卯月/Uzuki : برابر با ماه چهارم در تقویم قمری است.

[30]  二荒山/Futarasan

[31]  空海/Kūkai ( 774- 835 ) : راهب بزرگ بودایی در اوایل دوره هیان. زمانه باشو هزار سال از حیات کوُکای گذشته بود.

[32]  日光/Nikkō : نام شهر و کوهی در شهرستان توچیگی امروزی است که ایزدکده بسیار معروف و زیبای توشوگوُ برای پرستش و یادبود توکوگاوا ایه­یاسوُ جنگجوی نامی و بنیانگذار دوره ادو در آن قرار دارد. در دوره ادو امنیت و صلح بر ژاپن حکمفرما شد و وضعیت اجتماعی بسیار پیشرفت کرد.

[33]  士農工商/Shinōkōshō : در دوره ادو جامعه به چهار طبقه سپاهی، کشاورز، صنعتگر و کاسب تقسیم می­شد. در اینجا اشاره به تمام مردم جامعه است.

[34]  東照宮/Tōshōgū

[35]  徳川家康/Tokugawa Ieyasu(1543-1616)

[36]  那須/Nasu

[37]  地蔵/Jizō : بودیساتواهایی که نماد اعتقاد به دین بودایی هستند. برای حفاظت از مسافران کنار راه­ها نصب می­شوند.

[38]  夕顔/Yūgao : نیلور پیچ.

[39]  雲巌寺/Unganji

[40]  女川/Onagawa

[41]  卯の花/U no hana : گل نرگس درختی. Deutzia

[42]  石巻/Ishinomaki

[43]  山形/Yamagata

[44]  多賀城/Tagajō

[45]  洞庭湖/Dongtinghu : نام دریاچه آب شیرینی در شرق چین.

[46]  大山祗/Ōyamatsumi : در دوره خدایان که خدایان مأمور نظم دادن به زمین بودند، این خدا مأمور ساخت کوه­ها بود. دوره خدایان قبل از دوره حکومت اولین امپراتور بر ژاپن است.

[47]  さび/Sabi       わび/Wabi      あわれ/Aware

[48]  木曾義仲/Kiso gichū ( 1154 – 1184 ) : نام اصلی او میناموتو نو یوشی­تاکا و عموزاده میناموتو نو یوری­تومو و یوشیتسوُنه است. او یکی از قهرمانان داستان­های حماسی موسوم به « داستان هه­که » است که فرجامش کشته شدن در جنگ با یوریتومو در جنگی است که در حدود شیگای امروزی رخ داد.

[49]  淀川/Yodogawa

بازتاب کتاب هایکو در روزنامه های ژاپن

بازتاب کتاب هایکوی امید در یکی از روزنامه های ژاپن

 



 
داستان های عجیب توکیو
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦  

 

انتشارات افرازداستان های عجیب توکیو

نویسنده:هاروکی موراکامی

ترجمه از ژاپنی: قدرت الله ذاکری

اتشارت افراز

1390

 

چند سال پیش که ژاپن بودم، یک نفر به عنوان خاطره عجیب از ایران می گفت: رفته بود ساندویچ بخورد و ساندویچ سرد بود. به مسؤلش گفته بود، ساندویچ من سرد است لطفاً گرمش کنید. در جواب بهش گفته بودن، همینه می خوای بخور، می خوای برو.

هفته پیش که بالاخره ترجمه من از کتاب « داستان های عجیب توکیو »  با همین عنوان در آمد، نا خود آگاه یاد خاطره عجیب آن نفر افتادم. قبل از این کتاب رمان « زوال بشری » را ترجمه کردم و مجوز چاپ نگرفت. بعد « وزغ توکیو را نجات می دهد » را ترجمه کردم باز هم مجوز نگرفت. بعد « باران سیاه » را که رمانی درباره بمباران اتمی هیروشیما است ترجمه کردم و فکر می کردم این یکی هیچ مشکلی ندارد، اما وقتی نزدیک به 30 مورد برای اصلاح در ارشاد زیرش خط کشیده شد، فکر کردم هیچ وقت نمی توانم  کاری داستانی ترجمه و چاپ کنم . با این همه دوباره یک ترجمه آماده را که داشتم ،به ناشر دادم. « داستان های عجیب توکیو ». اثر هاروکی موراکامی که سال 2005 توسط انتشارات شینچوشا در ژاپن چاپ شد. مجموعه 5 داستان کوتاه. اینکه این کتاب مجوز چاپ نگیرد یا اینکه ممیزی زیادی داشته باشد، برایم عجیب نبود. اما وقتی موارد ممیزی را دیدم باز هم شگفت زده شدم. ارشاد همیشه من را شگفت زده و نابود می کند. کتابی همان اول مجوز نگیرد خیالت راحت است، اما وقتی ممیزی می آید، می شود همان ساندویچ سرد آن نفر. یا همانطور سرد باید بخوری یا باید بیای بیرون. 

چند روز پیش آشنایی می گفت؛ زندگی کردن ما با این شرایط در این کشور شرمساری است. کاملا موافق بودم . وقتی کتابی بعد از ممیزی در می آید، باز هم بر این شرمساری افزوده می شود. نه می شود بی خیال چاپ کتاب به خصوص بعد آن همه زحمت و کار شد و چاپ هم که می شود... . به قول کِنزابورو اوئه " جریان ظالمانه ای است ".



 
هجا / مورا / اونجی
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸  

حول و حوش برگزاری شب هایکوی امید بود که با خانم برزین صحبت 5 / 7 / 5 هجایی هایکو ژاپنی شد و آیا اینکه می شود این هفده هجایی بودن را در فارسی رعایت کرد، که ایشان گفتند؛ در شعرهای کوتاه اشان هفده هجایی بودن را رعایت می کنند. آن صحبت باعث شد تا من دوباره به تعریف هایکو رجوع کنم و البته این بار در تعریفی دیدم که نوشته هایکو هفده مورایی است. بعد در باب فرق بین مورا و هجا صحبت هایی کردیم و چون مشکل بود از خانم خورشیدی فارغ التحصیل کارشناسی زبان ژاپنی و کارشناسی ارشد زبان شناسی خواستم مطلبی کوتاه درباره فرق بین مورا و هجا بنویسند که حاصل نوشته زیر است. اما این نوشته باز تعریف هایکو را دستخوش تغییر می کند، چه اینکه تنها حرف ん یا نون ساکن در ژاپنی مورا نیست حال آنکه جزء اون 5 / 7/ 5 محسوب میشه. شاید همانطور که در نوشته زیر آمده است، بهتر باشد تعریف هایکو را هفده اونجی 音字/Onji بنویسیم.

« در زبان ژاپنی برای نگارش هایکو هجاها شمرده نمی‌شوند، بلکه اونجی 音字/ ]صدا[ها شمرده می‌شوند. هیگینسون (1985) با مثالی این موضوع را به خوبی توضیح داده است؛ کلمه  "Man you shuu" در نظر اول سه هجا دارد در حالی‌که این کلمه از شش اونجی/ ]صدا[ ساخته شده است.

 اونجی/]صدا[ها با خط  تیره از یکدیگر جدا شده‌اند: Ma-n-yo-u-shu-u"".

بنابراین هایکو ازلحاظ ساختاری شعری با هفده هجا نیست (ص100). هندرسون (1958) نیز تفاوت اونجی/ ]صدا[ و هجا را با مثالی شرح می‌دهد؛ کلمه haiku"" دارای دو هجا است امّا ازسه صدا ساخته شده است"ha-i- ku" :ix) . بنابراین هجا با آنچه که یک ژاپنی با عنوان اونجی/ صدا می‌شناسد، تفاوت دارد. امّا از آنجا که دراکثر کتاب‌های معرفی هایکو، از هجا به جای اونجی/ صدا استفاده شده است دراینجا نیز برای اشاره به مفهوم اونجی/ صدا، کلمه هجا، به‌کاررفته است. لازم به ذکر است واحدهای زبانی‌ای به نام مورا، نسبت به هجا، رفتارشان بیشتر شبیه اونجی/ صدا در ژاپنی است. امّا باز خود مورا نیز با اونجی/ صدا تفاوت‌هایی دارد. یک مورا ترکیبی از یک واکه و یک همخوان (cv) است، امّا یک اونجی/ صدا در ژاپنی مجموعه‌ای ازیک یا دو واج است (phoneme) و با یک نشانه نوشتاری مشخص می‌شود و قابل تجزیه به واکه و همخوان نیست. به عنوان مثال / sâ"" یک اونجی/ صداست که قابل تجزیه به دو آوای دیگر نیست، یک اونجی/ صداست و یک نشانه نوشتاری دارد، همان‌گونه که حرف "س" قابل تجزیه به آوهای دیگری نیست. هر مورا تقریباً نصف یک هجای انگلیسی/ فارسی کشش دارد.

مورا(mora)  «اصطلاحی است که در مطالعات سنتیِ وزن شعر / علم عَروض (metrics) برای ارجاع به کوچکترین واحد وزن‌دار در طول زمان به کار می‌رود.» ( کریستال، 2003، ص 299). در واقع مورا برابر با یک هجای (syllable) کوتاه / سبک (هجایی که به واکه کوتاه ختم می‌شود مانند: di) است و امروزه در علم واج‌شناسی (phonology) به عنوان یک واحد کشش واجی شناخته می‌شود.» (کریستال، 1992، ص 257).

 هجای سبک/ کوتاه یعنی هجایی که به واکه کوتاه ختم می‌شود، یک مورا دارد و هجای سنگین یعنی هجایی که به همخوان یا واکه کشیده ختم می‌شود، دو مورا دارد، مانند: dir, sī).

هر هجا از واحدهایی به نام مورا تشکیل می‌شود (نظریه مورایی). زبان‌هایی که در آن‌ها وزن، تمایز معنایی ایجاد می‌کند، زبان‌های مورایی نام دارند.

در مورد جایگاه مورا در میان سایر واحدهای آوایی می‌توان گفت کوچکترین واحد آوایی واج است و پس از آن مورا و پس از مورا هجا قرار دارد (شکوفا، 1389، ص 112).    »

هانیه خورشیدی / کارشناسی زبان و ادبیات ژاپنی / کارشناسی ارشد زبان شناسی